بارون شدیدی شروع شده بود ...سرمای ترسناکی رو میشد بیرون کلبه حس کرد ...اما تووی کلبه همه چی آروم بود. فقط صدای چِک چِک بارون روی سقف کلبه ی چوبی میومد ...
به میشکا غذا دادم و جاش رو هم تمیز کردم ... موهای سرم و لباسام کاملاً خیس شده بود چون وقتی میخواستم هیزم برای شومینه بیارم یه دفعه بارون شدید شده بود و به من مهلت اینو نداد که از دستش فرار کنم ... لباسامو عوض کردم و دو استکان چای سیب ریختم و همراه با شیرینی خونگی که بعدازظهر پخته بودم اومدم و روی مبل پارچه ای کنار شومینه نشستم...
من همیشه دو تا استکان چای میریزم ...و همیشه فقط یکی ش رو میخورم ...
حسّ خوبی بود ...نور کمِ کلبه و صدای بارون آرزوی همیشگی من هست و دلم میخواد روزی که دیگه نیستم تووی این دنیا، یه روز بارونی باشه ... حسّ خوبی دارم نسبت بهش ... فک میکنم اون روز هم با آرامش برم ...
همینطور که داشتم به این موضوع فک میکردم یه دفعه صدایی اومد از بیرونِ کلبه ...
نترسیدم ...نمیدونم چرا ...ولی نترسیدم ...
"حتی اگرهم حیوونی باشه میاد و میره "...
"این منم که جاشو تووی این طبیعت تنگ کردم "...
در حالیکه موهام خیس بود و داشتم اونو خشکش میکردم به طرف در رفتم ...
یه دفعه خشکم زد ...مث اولین باری که دیده بودمش ...
مث اولین باری که وقتی به بهانه ای اومد دیدنم : "نمیدونستم کدوم یکی از مهمونا اون میتونه باشه ... طوری که به یکی از مهمونایی که از همه جلوتر اومده بود گفتم : درخت پیر نارنج شمایین؟ و اون با همون عطرِ بهارِ نارنج خودشو معرفی کرد و فهمیدم که اشتباه کردم ..."
اون شب هم وقتی که در رو باز کردم همون احساس اومد سراغم ... نمیتونستم باور کنم که حقیقت داره ... نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ... بارون خیسش کرده بود وحس کردم که نیاز داره خشک بشه ... بی صدا با چشمام که دیگه نگاهش نمیکرد مث اولین بارکه دیدمش بهش فهموندم که میتونه بیاد داخلِ کلبه...خودش هم هاج و واج بهم نگاه میکرد ...انگار زمان بینمون متوقف شده بود ...
اصلن نمیدونستم چی بگم بهش ...
(ادامه داره...)
"سیاه چومِی"
ما را در سایت از نوشته های قدیمی که دیگه ادامه ای نداره ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 56